۱۱ اردیبهشت تا ۴ تیر ۱۴۰۲
بیانیه نمایش:
«نمیخواهم اینجا باشم، نمیخواهم…» این جملات میتواند اولین کلام انسان نخستین باشد، هنگامیکه برای اولین بار خود را در طبیعت یافت یا حقیقت طبیعت را دریافت؛ بسته به اینکه باور داشته باشیم انسان همینگونه به این جهان آمد یا در فرایند انتخاب، سازگارترین ویژگیهای انسانیاش را کسب کرد.
طبیعت، برخلاف باور مهربانانه امروز ما، سرشتی دیگر دارد؛ طبیعت خشن، یاغی، انتقامجو، افسارگسیخته، نامهربان، ناشکیبا و سرشار از خصومت و عداوت است. پس ادامه زندگی در این محیط، تلاشی به طول تاریخ بشر نیاز داشت. آنچه امروز «طبیعت» مینامیم، همان مکانها و فضاهاییاند که بیشوکم انسان حضورش را در آنها ثبت کرده است؛ یعنی همان طبیعت مهارشده، وگرنه هنوز هر بخش ناشناختهای از این طبیعت واحد، همان صفات اولیه را دارد. رام و مطیع شدن این طبیعت یعنی محو و کمرنگ شدن صفات ذاتیاش؛ یعنی دگرگون شدن و تغییر ماهیت این صفات که طبیعت را در نسبتی گستردهتر با مهارکنندهاش، یعنی انسان، قرار میدهد. در واقع طبیعت آنچنان که اکنون میشناسیمش، جهان پیرامون انسان است و با او است که معنا مییابد؛ بستر ناگزیر زندگی انسانی.
کوشش انسانِ دیرین و امروز، بر بردار زمانی حضورش در این جهان، همواره مصروف پیشینهکردن طول زیست و بهینهکردن کیفیت زندگی بوده است؛ تلاشی ممتد و پایا در بیتعادلی پایدار. ثمره بخشی از این تلاش، زیستگاههای انسانی همچون شهرها و روستاها و دستاوردهای انسانی همچون انواع اختراعات و اکتشافات است؛ کنش و واکنشی ممتد که حاصل آن، جهان پیرامون ما است و نتیجه آن، در دوام و ازدیاد گونه انسان قابل شناسایی است؛ جهانی که جایجای آن ردپای این مراوده در صورتهای گوناگونی همچون ردپای کربنی و ردپای بیولوژیک نمایان است.

اما زندگی انسان تنها جنبه کمی و بیرونی ندارد و اگر سخن از کیفیت زندگی است، جنبههای درونی، روانی و ذهنی نیز جایی در این میان دارند. اینجاست که میل، آرزو، شادی، رضایت، خشم، نفرت، حسادت و بسیاری از کیفیات درونی دیگر، خود را در قالب تصویر، حجم، شعر، موسیقی، آواز و حرکات موزون آشکار میکند. انسان، در فرایند شکلدادن به جهان پیرامون خود، از وجهی درونی نیز طبیعت مطلوبش را تخیل میکند، میآفریند و بازمیآفریند و ردپای آفریننده در تکتکشان، ردپای انسان است. در این جهان، این مراوده اما در سطح متوقف نمیماند و انسان در مواجهه با جهان اطرافش، به بازآفرینی هر باره آفریدههای پیشینش مینشیند. آنچه را امروز در زمره آثار هنری بازمیشناسیم، بخشی از همین فرایند آفرینش و بازآفرینی پویا است. هنر انسانِ هنرمند، امتداد همان تلاش دیرپا است برای بودن، برای بهتر بودن، برای زیستن؛ اما نه فقط زنده بودن، که زندگی کردن.
به این ترتیب، نمایش این مجموعه آثار دعوتی است به درنگی بر مراوده پویای انسان و جهان پیرامونش؛ بر بازشناسی نقش انسان در شکلدادن به طبیعت آنچنان که امروز میشناسیمش؛ بر یافتن این ردپای آفریننده در اثر و دنبالکردن آن در جهان پیرامون؛ بر تفاوت زنده بودن و زندگیکردن و خط فارقی که بین اثر و اثر هنری و انسان و انسان هنرمند رسم میکند؛ و بر این سؤال مهم که آیا چنین خط فارقی وجود دارد؟ و اگر هست، نسبت آفرینندگان و مخاطب با آن چیست؟



